حتما تا انتها بخونید
عدالت
در يكي از شب ها ، جشني در كاخ سلطنتي بر پا شد . ناگهان مردي ناخوانده به همراه دعوت شدگان وارد قصر شد و در برابر شاهزاده اداي احترام نمود. همگي با تعجب با تجعب به او نگريستند زيرا يكي از چشمانش بيرون آمده بود و خون از آن جاري مي شد!
مرد پاسخ داد و گفت : اي شاهزاده! من دزد هستم و هستم و تاريكي چنين شبي را غنيمت شمردم و وارد يكي از مغازه هاي صرافي شدم . از ديوار بالا رفتم اما اشتباهاً از پنجره ي ديگري وارد مغازه ي بافندگي شدم لذا با سرعت تصميم گرفتم تا بگريزم اما به سبب تاريكي بسيار، سوزن دستگاه بافندگي به يكي از چشمهايم اصابت كرد و آن را از حدقه بيرون آورد. اكنون نزد شما آمدم تا عدالت را اجرا كنيد و حق مرا از مرد بافنده بستانيد!
شاهزاده دستور داد تا مرد بافنده را احضار كنند و في الفور را آوردند. لذا فرمان داد تا چشمان وي را از حدقه بيرون آورند!
مرد بافنده گفت: شاهزاده!به راستي كه حكم عادلانه اي را صادر فرموديد اما من براي بافندگي به دو چشم نياز دارم تا بتوانم هر دو طرف لباس را ببينم. همسايه اي دارم كه پينه دوزي مي كند و او مانند من دو چشم دارد اما براي پينه دوزي تنها به يك چشم نياز دارد. پس اگر مي خواهيد قانون را زير پا نگذاريد مي توانيد او را احضار كنيد تا يكي از چشمهايش را بيرون آوريد!
آنگاه شاهزاده دستور داد تا مرد پينه دوز را احضار كنند و چون آمد، يكي از چشمهايش را آوردند و اينگونه عدالت اجرا شد!
شما تا چه حدی عدالت رو رعایت میکنید![]()
حتما نظرت رو بگو![]()




