
*علی کوچولو*
بچه که بودم همه بهم میگفتن علی کوچولو بعدش هم شعره علی کوچولو یه مرده کوچک رو برام می خواندن. بزرگتر شدم(۵ دبستان) به خاطره مشکلی لوزم (وسط گردن) رو عمل کردم از اون وقت به بعد دیگه این علی کوچولو رو هیچ وقت نشنیدم. چون یه دفعه چاق شدم.بعدن فهمیدم مشکله تیروئید دارم و این جوری بود که اون علی کوچولو یه جورایی مرد.
بزرگ شده تهرانم.دورانه آخره ابتدائی و راهنمای رو یوسف آباد (جهان آرا)بودم.بزرگ تر که شدم رفتیم میرداماد (رودبار شرقی) اون محل رو خیلی دوست دارم.از اونجا خاطره خوب و بد هم زیاد دارم.
تو زندگیم خیلی ها رو دوست دارم ولی از بعضی ها هم خوشم نمی یاد.پسر آرومی هستم دوستام میگن مهربان هم هستم .عادته خیلی بد ندارم ولی خوب میدونم که کینه ای هستم.با یکی دسته دوستی بدم تا آخرش پاش هستم(بهش وفادار می مونم) معمولا به هیچ کی کار ندارم ولی خدا نکنه یکی بره رو مخم(اذیتم کنه)دیگه خودش میدونه با خدای من.
عاشقه نوشتنم.....عاشقه واسه دلم نوشتنم......کوچیکتر که بودم لحظه شماری میکردم زنگه انشاء بشه .زنگه انشاء بشه برم انشاء ام رو بخونم و مثل همیشه ۲۰ بگیرم.به جونه خودم ۲۰ که از انشاء می گرفتم از همه ۲۰ هایه دیگه بیشتر می چسبید.
**بد ترین خاطره انشاء**(نه به خاطره اشکت بلکه به خاطره عشقت)
۱۷ سالم که بود گروهی زیره نظره یکی از بهترین نویسندهای ایران (استاد تورج اخوان)تشکیل داده بودیم و هفته ای ۱ بار دور هم جمع میشدیم و می نوشتیم و استاد به ما و نوشته های ما نمره میداد بعد از مدتی مسابقه ای بین کل نویسنده های رده سنی ما گذاشته شد و استاد از ما خواست تا مطلبی برای قبول شدن در ورودی مسابقه بنویسیم .من هم از خدا خواسته شروع به نوشتن کردم و نوشته ام را تحویل استاد دادم و استاد بعد از خواندن مطلبه من دستی به سرم کشید و گفت نهالی(فامیلی من نهالی است)نوشته ات خوب است ولی برای ورودی شرکت در مسابقه قبول نشدی.......با این جمله استاد در میان جمع دوستانم تمام آرزوها و غرور جوانی من از بین رفت...برگشتم .. سرم را پایئن انداختم و در حالی که بغض تمام وجودم را فرا گرفته بود آرام آرام به سمت درب خروجی رفتم...هنوز چند قدم جلو تر نرفته بودم که یک دست نگرم داشت و یک دست از پشت چشمانم را پاک کرد..برگشتم استاد با چهره مهربانش گفت:تو عاشقی تو عاشقه نوشتنی .بعد خنده ای کرد و گفت نه به خاطره اشکت بلکه به خاطره عشقت ۱ فرصت دیگر بهت میدهم...با شنیدن این حرف دیووانه شدم انگار دنیا را بمن داده بودن .نه به خاطره فرصت دوباره بلکه از تصمیم یعنی دیگر ننوشتن پشیمان شدم...سریع به خانه رفتم و با خودم تصمیم گرفتم تا بهترین نوشته ای که می توانم بنویسم...زمان به سرعت گذشت روزه تحویل دادن برگه به استاد شد.برگه را تحویل دادم نگرانی از تمام بدنم معلوم بود.مثل همیشه خنده ای دو ست داشتنی کرد و بعد شروع به خواندن در دلش کرد.بیشتر از ۱۰ دقیقه گذشت و استاد همچنان مشغوله خواندن بود .بی سابقه بود....به قوله خود استاد من با خواندن موضوع تا آخرش را متوجه میشوم .بعد از چند دقیقه اشکهای استاد از زیره عینکش دیده شد ودیگه صحنه هایی که گفتنش برام آسون نیست......
**عاشقه گیم بودم و میمونم....**
حدودا از ۳ یا ۴سال پیش چیزی به نام گیم نت در تهران باز شد و به قوله بعضی ها کل بچه های بیلیاردی و .....اومدن سمته گیم نت . ما هم از خدا بی خبر یه روز که داشتیم از خیابون رد میشدیم با این بلای آسمانی(گیم نت) آشنا شدیم و................
***سلطانه کارتن خوابای ایران ایمان.م***
از حدوده ۴ ساله پیش تا حالا که گیم نت بودم دوستای خیلی زیادی پیدا کردم . دوستایی که اولش با هم دوست بودیم ولی بعد از مدتی شدیم برادرهای هم.... دیگه مگه می شد آدم ۵شنبه ها بره گیم نت و شب هم مثل آدم برگرده خونه؟؟؟جایه همتون خالی شب میرفتیم گیم نت تا خوده صبح هم میزدیم تو سر و کله هم..... واقعا زمونه خوبی داشتیم....پسر چه خاطراتی ....هنوز فکر نکنم کسی شب تولد من رو یادش رفته باشه..یا شب تولد پدرام رو .....از هر چی بگذریم از بزرگترین کارتن خوابه ایران ایمان.م نمی تونیم بگذریم اون تو گیم نت ما حق آب و گل داره......اسمه چند تا از بچه های گیم نت *ورونا * که فکر نکنم تا آخره عمر از یادشون ببرم...***ایمان - محمد- محسن- امیر - مسعود -آرمان - پرزاد -امید(صاحب گیم نت) -حمید-صالح(ادمین) عززت- رسام -رضا رستم- رضا مصیبت-بابک(شریکه قبلی امید) فرشید - مسعود -فرهاد -محمد - حامد -نریمان..................(((ایران))) شاهرخ(آذربایجان) فرزاد(فیلیپین)امید
مبتحج (آمریکا)پدرام(دبی)ایمان- اشکان(کانادا)خودم(ارمنستان)و...............
۱:اگر اسمه کسی رو یادم رفت به خدا شرمنده.
۲:اگر بقل بعضی اسم ها باید آقا می زاشتم نذاشتم شرمنده ....
***همه عمر مدیو نشونم***
دلم میخواد پایان خوبی داشته باشم .پایانی که نه غم نه غصه نه گریه داشته باشه اما انگار آخره نوشته های من باید اینجوری تموم بشه.میخوام از پدر و مادرم تشکر کنم از اونا که تمامه وقت و زندگیشون رو به پایه من و خواهرام گزاشتم.میخوام از خواهرام تشکر کنم اونا که با خیلی از خواهر های دیگه فرق دارن.ومی خوام از خودم تشکر کنم که با انتخابه سختی میخوام آیندم رو بسازم.و یه تشکر مخصوص از کل خانواده(چه مادری چه پدری)که تا اونجایی که از دسیشون بر می آمد کمکم کردن.
****انتها****
این بود انشای علی کوچولو ....دیگه هر اشکالی بود به پای بزرگیتون(همتون رو می بوسم /ارمنستان)

این دخترا؟؟؟؟


